|
پر بازدید ترین وبلاگ سمپادی!
|
۵ شنبه اتفاق جالبی برای من و دوستم افتاد که بد نیست بدونید.
ما در حال درست کردن یک فیلم کوتاه هستیم،پارسالم یدونه ساختیم که دوم شد،امسال...
یکی از صحنه هاش از این قرار بود که من توی پارک دارم با دوچرخه ام میرم و به دختران مردم متلک میندازم و از این صحبتا.
ماجرا من باب همین موضوعه!
برید ادامه!
(راستی،مدیریت عظیمه هم غیر فعال نیست،باید بیاد که با هم درستش کنیم ببینیم چی شده)
دیگه جونم براتون بگه که آهان چون الان طراحی جلد مجله مون (مداد) رو دادن به من ، من هر از چند گاهی آن میشم برای درست کردن اون و ... که آدرس مجله مون هم اینه: www.medad.40s.ir
راستی بچه ها تو مدرسه ما دو نفر خوکی داریم. مامان منم گرفته بود که خوشبختانه به خیر گذشت شکر خدا... اما این برنامه ی نوع ای باعث شد که ما سه هفته س متوالی نتونیم بریم باشگاه مدرسه و بچه های شهیدبهشتی قرقش کردن ...
خلاااااصه اینکه دیگه یک عالمه اتفاق جدید افتاده از قبیل گرفته شدن مچمون توسط خانم خوش طالع (قرررربونش برمممممممممممم) و ماجرای رفتن به مکث استار واسه تولد پانته آ که در آخر به یه اسکاندال بزرگ تبدیل شد.
یه موضوع دیگه اینکه پس آی دی و اکانتم رو دادم به دنیز و مهسا که به جای من از این پس اونا خواهند بود البته اگه وقت داشته باشن که شدیدا متشکر میشم بیان . اگه هم که نشد دیگه هیچی میتونید حذفم کنید.
یه موضوع دیگه اینکه خداحافظ
دیروز حادثهای رخ داد که هر کی که میشناختش رو شوکه کرد
....
معین دوست و بردار صمیمیم
۵سال صمیمیت
یه روز تا آباد با هم خواهیم بود
متاسفم بچه ها
Agha eshteb nashe in moein Hamin moeine khodemoon nista!yeki dg az bachehaye dabirestanemoone
جریان از این قراره که دو تا پشه ی سمج تو کلاس دوم ریاضی پرسه میزدن و با انسان های موجود در کلاس دوم ریاضی حسابی حال می کردن ولی انسان های دوم یاضی اصلا" حال نمی کردن نخسوزن(به پست قبلی مراجعه شود)یکیشون که اسمش نکیسا بود نکیسای قصه ی ما اصلا نمی تونس رو درسش تمرکز کنه...بالاخره تصمیم گرفت یکی از این پشه ها رو بکشه...یه با تلاش کرد ولی نتونس...دوباره تمرکز کرد...پشه ی قصه ی ما بیخیال از نقشه ی نکیسا ی قصه ی ما داشت روی بلندی پایین تابلو برا خودش ول میگشت...نکیسا تو این فکر بود که چه طوری پشه رو بکشه که معلم نفهمه که معلم پا شد و رفت سمت تابلو اعلانات که سمت راست کلاس بود نکیسا ام فرصتو غنیمت شمرد و با جامدادی آروم آروم از پشت سر معلم به طرف آقا پشه هجوم آورد...و با یک حرکت با جامدادیش پشه رو به اعماق جهنم فرستاد...اما غافل از این که همه فهمیده بودن...نکیسا داشت دنبال جسد پشه میگشت و معلم بر و بر نگاش می کرد...نکیسا پشه رو پیدا کرد و از دمش اونو گرفت و انداختش توی recycle bin همه خوشحال از کار نکیسا ....و معلم با نگاهی عاقل اندر سفیه( خیلی املاش سخته حق بدین) به سر میز برگشت...قصه ی مابه سر رسید ....و اینا...نظر یادتون نره
همونطور که می دونید هفته پیش انتخابات شورای دانش آموزی بود،منم تو فکرش بودم که کاندید بشم و مطمئن بودم که حتما اول یا دوم میشم.
رفتم برگه رو از معاون پرورشیمون گرفتم که پر کنم،به دور و برم نگاه کردم دیدم ۷ ۸ تا از این بچه حزب اللهی دارن فرم پر می کنن!پیش خوم گفتم حالا من در آیده باید با اینا برم تو شورا؟یه همچین حالتی:
بهم دست داد و رفتم فرمو پس دادم!گفتم منصرف شدم!ای روزگار...
ماجرای دفتر امیری و تولد میرزایی که یکی از همون بالایی هاس در ادامه!
salam.bebakhshid ke poste finglish mizaram...hame khobid?aval be mahyaro moein begam ke tehran ba tavajoh be rotbeye balaye man , mano be dastgheybe yek moarefi kard.vase sabtenam raftam ama modiretoon engar ba zanesh davash shode bood kholase kheyli bi adabi kard hata fahashiam kard va nazasht man sabtenam sham.ma raftim tehran pishe aghaye akhoondi va aghaye etemadi (az sarane sampadan) oona ham har kari kardan nashod.hata az tarighe ostandaram natoonestam kari konam kholase be lotfe ishoon man oomadam dastgheybe 2 ama 5 shanbe ha vase kelase olampyad miam madresatoon.age shod ye rooz shomam biad hamo bebinim.modiretoon dare avaz mishe ehtemale in ke sale dige betoonam biam pishetoon hast...kholase ghazie az in gharare.man ta chand hafte dg nete khoonegim dorost mishe bshtar sar mizanam bazam az gheybate toolanim mazerat mikham.az sina o baghie bax ham vaghean mazerat mikham ke vazayefe man roo doosheshoon bood.hamatoono be khoda misporam....rasti oon chand nafariam ke too in modat ozv shodan kheyli khosh oomadan.bye![]()
![]()
![]()
سلام بچه هاااا!
من اووووومدم!
اول از همه باید از همه معذرت خواهی کنم و از سینا جون هم تشکر!
آخه دیدم که نویسندگان غير فعال حذف شدن و من نشدم،،،ممنونم ازت سینا!
من به دلیل یه سری مشکلی که بچهها میدونن و دلم نمیخواد کس دیگه یی بفهمه مدتی از این وب خسته شدم،،،،به همین دلیل از فعالیت تو این وب دست کشیدم،،،،حالا هم ۲بار اومدم تا اینو ادامه بدم و به کمک همهٔ تیزهوشان این وب به کارش ادامه بده!
راستی دلم میخواد که اتفاقات مهم رو یکی یا تو نظراته مطلب من بنویسه یا یه پست دیگه بنویسه!
راستی آقا مهیار تو xpamgo چی ثبت نام کردی؟؟؟؟ اگه میخوای منم دارم!
http://www.xpango.com/?ref=91463246
مطلب خیلی باحاله ! پیشنهاد میکنم بخونینش! ارزششرو داره!
اولا مشکل مهاجرتم بخاطر ۲ دلیل ممکنه به احتمال زیاد منحل بشه:
۱. معافیت خدمت که تا اون موقع ممنوع الا خروج خواهم شد(از یه مدت دیگه)
۲. مادرم که دوریم رو تحمل نمیکنه...!
با به این مطلب گوش کنید:
سال پیش آقای اژه ای برکنار شدند و آقای اعتمادی به جای ایشان رئیس سمپاد شدند. تقریبا احساس مشترک تمام ما این بود که عملیات انحلال تدریجی سمپاد شروع شده. هرچند آقای اژه ای ۲۱ سال مدیریت کردند و در تمام این مدت خلاقیت خودشون رو به خرج داده بودند و سمپاد تحول خاصی نداشت و میشه گفت پسرفت هم داشت اما ما مقصر اصلی این ماجرا رو کل نظام آموزشی کشور می دونستیم نه آقای اژه ای و برای ایشون به خاطر تلاششون برای حفظ حداقلی سمپاد احترام قائل هستیم. از وقتی دولت ، آقای اعتمادی را جایگزین ایشون کردند ما کاملا احساس کردیم که یک خبرهایی هست. معاون وزیر این تغییر رو در راستای سیاست های مدیریتی جدید وزارت اعلام کردند. این جمله کاملا مشخص کننده این بود که آقای اژه ای با سیاست های جدید موافق نبودند و به خاطر اینکه مشکل ساز نباشند از ریاست برکنار شدند.
بچهها لطفا به لینک زیر برید و ثبت نامه کنید...اتفاقی نمیفته فقط برای حمایت از من...حتا اگه شده برید با اطلاعات تقلبی ثبت نم کنید فقط برای حمایت از من برید...اگه احیانا ایمیل معرفی کننده رو خواست امیل من که همون sampadshiraz@yahoo.com هست رو بزنید...
مشمو زمید اگه نروید...!
http://www.xpango.com?ref=92054851
سمپادی جماعت سه دستس:
1- خر میزنه مث سگ!!! این دسته بسیار دقیق بوده و فقط مث گاو درسای بیچاره رو غورت (یا قورت) میده
2-اصلا" نمی خونه...کودنه...بابا نمی کشه...(من به شخصه از دسته ی 1و نخ سوزن(یعنی مخصوصا") 2 بدم میاد چون حرص آدمو در میارن)...خلاصه معلم که می گه بیا درسو بگو میگه: خانم میشه ما جلسه بعدی بیایم؟؟؟؟
3- (و اما این یکی مورد علاقمه چون خودم اینطوریم) از مدرسه که میام خونه میگم: امروز یه روز جدیده...و واقعا" یا بهتر بگم ظاهرا" هست دیگه میخونم مث چی!!!! وقتی مامان صدام میکنه برا ناهار یه برنامه ی فشرده برا خودم چیدم...ناهارو مث گاو میخورم...خب مث اینکه خیلی معدم سنگین شده بهتره یه 1 ساعتی بخوابم زنگ موبایلم میذارم...1 ساعت میگذره بیدار میشم :نه در توان من نیست باید بیشتر انرژی کسب کنم...تا 4 ساعت میخوابم...سرحال بیدار می شم الان 6 عصره ... بیچاره ی بدبخت همه میشینن المپیاد میخونن تو میخوای درس بخونی؟(وجدان) اوکی من تا 12 المپیاد میخونم...یکی از بچه ها زنگ میزنه...(سانسور) 1 ساعت میگذره(:دی) ساعت 7 ه و ققنوس داره...ساعت 8 ه و شب به شب داره...9 دلنوازان...10 دیگه مث بچه آدم میرم سر المپیاد تا 11 که میرسه فشار خواب از پا درم میاره علاوه بر اون زمان اینترنت ام که محفوظه (:دی) 11:30 با خوشحالی و یکمی دل نگرانی که اونم طبیعیه میرم تو جام...فکر میکنم درسای فردا که آسونن فردا 5 بیدار میشم میخونمشون...فردا...نکیسا...نکیسا...پاشو ساعت5 ه...ااااااا...ولم کن...نکیسسسسسسسسسسسسسسسا ساعت 7 ه سرویستون الان میره...نهههههههههههههههههه به سرعت لباس میپوشم و با ریخت یاکودزایی و نون قاضی (نمی دونم املاش چیه) میرم سر ایسگا...و اما این لحظات پر بار ترینند...ما در سرویس همه ی تکالیف مدرسه رو انجام میدیم حرف میزنیم و غیبت میکنیم ....سر صف مث خر میریم تو کتاب...قبل از این که معلم بیاد با استرس راه میریم و میخونیم و وقتی معلم اومد بلند میگیم: خانم میشه امروز نپرسید؟
بچها تصمیم دارم برم کشور استرالیا دانشگاه newcastle اگه شد شعبه melborn و رشته دندان پزشکی... البته من الان میخوام ادغام کنم تا ساله دیگه و تازه اون موقع میرم کلج یه جایی مس ایشدنشگهی و ۲سال طول میکش تا برم عمومی دانشگاه
هزینه تحصیل نسبت به کشوری با فرهنگ غربی ارزونه و نسبت به خاورمیانه (دوبی) گرونه...
تحصیل+خوابگاه اتاق تکنفره با خوراک+برق گاز موبیل اعتباری = ۱۷ میلیون در سال هست
که من تا پایان تخصص ارتودنسی در رشتهٔ پزشکی با احتساب کالج باید یه ۱۰ سالی بخونم(۲سال کالج+۴سال عمومی+۴سال تخصص
البته اونجا حتما کار هم میکنم و حقوق اونجا هم بلن...بهتره بدونی بچها توی اونجا کلا از ۱۵ تا ۲۰ سالگی تو رستورانها و جاهای مختلف کار میکنن نه به خاطره نیاز پولی بخاطر فرهنگ...یعنی بچهیه شرکتدره هم میره....پس فک نکنید میخوام سفوری کنم...کارم احتمالا میتون ۳۵% از هزینهها رو تقابل کنه
یکی از شرط هاش اینه که ایتلس نمرهٔ بالای ۵ژنرال بیاریم...من که کلا انگیلیسیم فول و با سوالهای تافل زیاد سر او کار دارم فک میکنم اگه بدون خوندن امتهمن بدم ۳ رو بیارم حداقل...اگه بخوام کتابی بخونم بد از یک سال آمادگی حتما ۶رو هم میتونم بیارم چه برسه به ۵...!
این پکگ تو دستم دنبال یه بچه پای میگردم که بریم... که این خودش یه مشکله و مشکله بعدی اینه که مامانم راغب نیست....میگه کنکور بده اگه بد شد برو....ولی من میگم میخوام برای کنکور نخونم!اگه قرار بود که بخونم که همینجا میموندم...یعنی مشکل اصلیم اینه که حوصله خوندن تو این نظام آموزشی سحرت رو ندارم...!
میدونید چرا؟
کلاس ۳-۴--۵ خر میزدم برای تیزهوشان
کلاس۱-۲-۳ راهنمائی خر میزدم برای دبیرستان
تو همشم خوب بودم و حداقل جز ۱۰نفر خوب بودم...اما حالا که رقابت دبیرستان رو دیدم دیگه بریدم.....!
اگه یادتون باشه گفتم فارس ۱۰تا شعبه سمپاد داره که ۸تش تو شیراز(۴تا پسرونه و ۴تا فرزانگان ) میخواستم بگم از بین اینا فقط دستغیب۱ و فرزانگان ۱ خوبن که ۲۰ سال سابقه فعالیت دارن اما اون ۶تا شعبه دیگه به هیچ وجه خوب نیستن و ۳سال سابقه دارن فقط...
پس به شما توضیع میکنم دعا کنید دیگه سمپد اضافی تو شهرتون نزنن...!
ماجرا از این قراره که شخصی به اسم "ر" توی کلاس خواهرم اینا تبدیل شده به نخاله ی کلاس و حال بر و بچه های فرزانگان امانت دار اصفهانو گرفته.
از اونجایی که من استاد نشاط هستم(اهم اهم!
)و خیلی کارم درسته بچه های فرزانگان از خواهرم خواهش کردن که از من خواهش کنه راهی برای درس عبرت دادن به این ر خانوم جلوی پاشون بذارم.
ادامه!
راستشو بخواید اصلا حسش نیس آپ کنم. بلاگ خودمم بیشتر از یه ماه شایدم دو ماهه که آپ نکردم!
من خوبم. مدرسه هم خوبه. شما چطورید؟
اخبار مدرسه ما:
امسال تو مشهد فرزانگان۲ زدن. اونم کجا؟؟!!!!!!!!! ته خیابون نخریسی!!(خودمم نمیدونم نخریسی کجاست اما تا جایی که فهمیدم جای خیلی خیلی خیلی مزخرفیه!)خیلی از اونایی که فرزانگان۲ قبول شدن میخواستن بیان مدرسه ما اما فقط ۱ نفر تونسته انتقالی بگیره و این انتقالی واسش ۴ میلیون آب خورده!
امسال یکی از آمل اومده بود به کلاس گل و گلاب ما! میگم اومده بود چون الان دیگه نیست یعنی همین ۵ شنبه برگشت شهر خودشون! معلم زبان میگفت ما فراریش دادیم! آخه ما که خیلی بچه های گلی هستیم! اگه یه کم دیگه می موند میتونست خیلی چیزا از ما یاد ببگیره مثلا ماست مالیزاسیون یا پیچوندن در حد اعلی. حیف شد والا! هنوز یه ماه نشده بود که اومده بود مشهد!
امسال من خیلی آروم تر شدم اما بازم نمیتونم سر کلاس آروم بشینم! جاتون خالی معلم هندسه رو گذاشتیم سره کار انقد حال داد! آخرش فهمید که این دودا از آتیش کی بلند میشه اومد که حالمو بگیره (منم که روی هر چی خوش شانسه کم کردم)در همین لحظه بود که زنگ خورد
از اونجا که ما امسال بزرگهای مدرسه هستیم بسی بهمون خوش میگذره. هر چی خر حمالی هست میفته به گردن کوچیک ترا! اینجوریاس دیگه!
چقدر چرت گفتم! دیگه مصدع شایدم مسدع شایدم مثدع اوقات شریفتون نمی شم! بای
قوانین مورفی
یاداوری میکنم قوانین مورفی تسکین دهنده بدبیاری ها و بدشانسی هاست. قانون مورفی در سال 1949 در پایگاه نیروی هوایی ادوارز شکل گرفت. مورفی مهندس هوافضا بود که روی یک پروژه کار می کرد. در یکی از سخت ترین آزمایشهای پروژه، یک تکنسین خنگ تمام سیم ها را برعکس وصل کرد و آزمایش خراب شد. مورفی درباره این تکنسین گفت: "اگه یه راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه، او همون یه راه رو پیدا می کنه" و این اولین قانون مورفی بود. در ابتدا در فرهنگ فنی مهندسین رواج پیدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پیدا کرد. بعداً قوانین دیگری هم بعد از کسب رتبه لازم از بنیاد مورفی در زمره قوانین اصلی قرار گرفتند.
| عشق و دیوانگی : |
|
در زمان های قدیم وقتی ﭘای بشریت هنوز به زمین نرسیده بود فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت :بیایید یک بازی بکنیم مثلا قایم باشک همه از این ﭘیشنهاد شاد شدند و دیوانگی گفت من چشم می گذارم و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و دنبال آنها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن یک٬ دو٬ سه.......همه رفتند تا جایی ﭘنهان شوند لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد٬ خیانت داخل انبوهی از زباله ﭘنهان شد٬اصالت در میان ابرها مخفی شد هوس به مرکز زمین رفت ٬ طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت ٬دروغ گفت من زیر سنگی ﭘنهان می شوم ولی به ته دریا رفت و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد ونه ٬هشتاد.......همه ﭘنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم ﭘنهان کردن عشق دشوار است در همین حال دیوانگی به ﭘایان شمارش رسید هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق ﭘرید و در بین یک بوته گل رز ﭘنهان شد دیوانگی فریاد زد دارم میام و اولین کسی را که ﭘﻴدا کرد تنبلی بود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود ٬ دروغ ته دریاچه ٬ هوس مرکز زمین یکی یکی همه را ﭘﻴدا کرد به جز عشق او از یافتن عشق ناامید شده بود و حسادت در گوش او زمزمه کرد تو باید عشق را ﭘﻴدا کنی او ﭘشت بوته گل رز است و دیوانگی شاخه چنگک مانند را از درختی کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره ودوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد عشق از ﭘشت گل رز بیرون آمد با دست صورتش را ﭘوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه ها به چشم عشق فرورفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود!!! دیوانگی گفت من چه کردم چگونه می توانم تو را درمان کنم . عشق ﭘاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمایی من شوو اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست |
خداییش قشنگ نبود؟؟؟؟؟؟؟؟
ای خونبهای نافه ی چین خاک راه تو خورشید سایه پرور طرف کلاه تو
نرگس کرشمه می برد از حد برون خرام ای جان فدای شیوه ی چشم سیاه تو
خونم بخور که هیچ ملک با چنین جمال از دل نیایدش که نوِِِِِِِِِِِِِِ ید گناه تو
آرام و خواب خلق جهان را سبب تویی زان شد کنار دیده و دل تکیه گاه تو
با هر ستاره ای سر و کاراست هر شبم از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو
یاران هم نشین همه از هم جدا شدند ماییم و آستانه دولت پناه تو
حافظ طمع مبر ز عنایت که عاقبت آتش زند به خرمن غم دود آه تو
به به من که لذت بردم.راستی چون من به معنی زیرش اعتقاد ندارم ننوشتمش باید ببخشید D:
اول بهتون بگم من فردا ساعت ۵.۵ صپح به وقت تهران, کانادا را به مقصد هلند و بعد به ایران ترک میکنم....!
البته بر خلاف میل خودم....!
"آرتور اشي" قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را براي چنين بيماري ای انتخاب كرد؟
او در جواب گفت:
در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امروز که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟